پنجره را باز می کنم
دهان کجیِ روزگار را می بینم
خندهء بلند برگهایِ رویِ زمینِ درختان
از بیهودگی بودن ها
* * *
اشک هایم ناراحتت می کند؟
قطرات آنرا
در کلمات بی جانم می گنجانم
و نثارت می کنم
* * *
هراس دارم
هراس از بودنِ
گرگ هایی که ناغافل
هجوم می آورند به
گله معصومیت آرامش
* * *
می خوانمت با صدایی نا به هنجار
و هر روز برای تنهایی خود
سر جادهء انتظار
پهن می کنم
سجادهء دیده خود را
* * *
ای روزهای موذی
چرا برقص درمی آورید
دختری تنها را
که برای مدتی خود را فراموش کرده بود
* * *
ای قدیسه خدا
آرامی ، آرامی کن
مرا ...
قَسم به پاکی و تنهایت

powered by blogsky.com