وقتی برای اولین بار بر دستهای پینه بسته مرد ِ باغبان
مرهم گذاشتم
دلم به درد آمد
من به قیمت ناچیزی باغچهء کوچک آرزوهایش را مال خود کرده بودم
آرزوهایی که هر روز آنها را هَرَس میکرد
ای مرد
من کجای زندگی ات ایستاده ام ؟
حسرت ِ دل ِ من
آرزوهای پایمال شده تو
رفت و آمدهای بیجا
زندگی مان لگد مال شده ...
ای مرد
با غچه ای ساخته ام باب ِ طبع تو
با گلهای نیلوفر
محتاج است به دستهای گرم ِ تو
آغوشت را باز کن
مرد ِ باغبان
از وقتی تو رفتی
بر این گلهای تشنه باران نباریده است
باغچه ات را به تو می سپارم
گل یاس رسیدن ِ خوشبختیست
من فقط سهم کوچکی می خواهم
پنجره ای ...
باز شود رو به این باغچهء دلتنگی ...

powered by blogsky.com