احساسی باکره
قلبی پاک و ترک نخورده
وجدانی آسوده در آغوش تو
در آن لرزش پُر شور ِ شبانه
تو را فریاد بزنم ؟ تا سر حَدِّ جنون
تا تارهای صوتی من
بالا بیاورد
احساسی پُر خون
کاش، کاش آدم برفی بودی
تا بی هیچ خط ِ ممنوعی
سرمای وجودت را در آغوش می گرفتم
عطش و گرمای تنم را پایین می آوردی
دلم می گیرد از این زمانه
از خودخواهی های کودکانه
می شنوی صدای رفتنم را؟
همچون به آرامی صدای رودخانه ...
تقصیر من نیست، که این بغض اگر می شکستی
می شنید طنین خوش آواز خواستنم را
کاش طعم اشکهایم را می چشیدی
تا بدانی چقدر دلتنگتم در این فاصله ء کوتاه

powered by blogsky.com