دستهایت را قلاب کن می خواهم با لا بروم ، بالا و بالاتر تا به خدا برسم
می دانی ، ابرها روی گوشهای خدا نشسته اند و صدایم را نمی شنود می خواهم بالا بروم و حرفهایم را در گوشهایش فریاد بزنم
می شنوی خدااااااااااااااااااااااااااااااااا
می خواهم نقاشی حضورم را کمرنگ کنی تا در این دنیا بیرنگ شوم سفید ِ سفید ...
سایه ام را گم کرده ام مرا جای خورشید می نِشانی !!!!
اصلا، تو تنهایی را می توانی معنی کنی ؟ می دانی چند بخش است تن + ها + یی ... می دانم که نمی دانی چون تو خدایی و من ...
رو به آسمان سنگ پرتاب می کنم ، نه فرشته ای می افتد و می میرد ، نه خدایی زخمی می شود و سنگها به سوی خودم بر می گردند با سرعت هرچه تمامتر...
خدایا تو چقدر بزرگی و من کوچک ، آسمانت می بارد و من بارون اشکهایت را احساس می کنم وقتی برای من می باری
دلتنگی خدا، از من ؟ می خواهم سر در گریبانت گذارم دستهایت را دراز کن و مرا به سوی خود بالا بکش که من محتاجم و تو بی نیاز ...