پشت پنجره به گریه آسمون نگاه می کنم . قطرات بارون روی گونه هایش می نشیند و چه آرام می غلتند و فرو می ریزند. با انگشتانم روی بخار شیشه می نویسم (( ببار ابرکم ))
چقدر سرد است اینجا ، هوایش را می بلعم و ... می خواهم هر بار که بخار دهانم روی شیشه می نشیند کلمه ای زیبا بنویسم یاد آور خاطراتم . آنهایی که هر بار با دوری تو پر رنگ تر می شود و از بین نمی رود ...
می خواهم یاد ِ تو را در آغوش بگیرم و نسکافه ای داغ بنوشم و به یکسال گذشته نگاه کنم . تمام ِ روزها و شب هایش بر پردهء چشمهایم نقش می بندد و گرمای مطبوعی بر پهنای صورتم احساس می کنم ...
می دانی دلم چه می خواست ؟؟؟
که من انسانی بودم آینده را زودتر می دیدم و الان که چشمهایم را باز می کردم آغاز زمانی باشد که تو را می دیدم و تمام روزها با تو تکرار می شد ...
دلم می خواست هیچوقت ای کاش در زندگیم نبود ...
شاید هم اصلاً دلم می خواست که هیچگاه دلم هیچی نخواهد و دلی را که به آب ندادم به باد دهم...

powered by blogsky.com