سکوت ... گذشته ... تو چاپ
تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387
انگار سکوتهایم
هرگز نمی میرند
همواره با من اند
این تازه لحظه ها
تکرار های غریبانه ای هستند
که در دیاری نزدیک
آنها را سپری کرده ام
وه چه آشنا ...
گویی گذشته ها یم
هر لحظه در دیده گانم جان می گیرند و هرگز عبور نمی کنند !
وقتی که خاطرات ِ تو از خاطرم ،
میل رفتن ندارد
من چگونه کوچ را آغاز کنم
...
چشم های غرق در اندوه تو
ایمان ِ مرا به آشوب می کشید
داغی چشم تو
تکرار می شود
در خاکستر ِ روزگار ِ من
آری ... گویا تو و خاطراتت
قصد گذر ز خاطرِ خسته ام نمی کنید !
در انتظارهای تکرار روزمره گی
نمی میرد اشتیاق بودن تو ،
در آروزهای شبانه ام
آروزی ِ نقش بستن ِ لبانت بر روح ِ سرگردانم
احساس خستگی ز تنم می روبد
آزرده می شوم از شوق این هوس !
دلتنگی را گریه می کنم
و وسعت تنهایی را لمس
و خاطر منتظرت را
فریاد ...

powered by blogsky.com