حرفی برای گفتن نیست نازنینم ....

تمام ایده هایم را

حرفهای نا گفته ام را

باد بُرده است

برایت نازنیم

از چه بنویسم که مانند همیشه

تحسینم کنی

دیگر شعرهایم نیز ماسیده اند

مانند اول دبستانیها

انگشتانم از رنگ مداد سیاه شده است

از بس نوشته هایم را پاک کرده ام

ولی برایت می گویم

حرف تازه ای برای شنیدن نیست

جز همان گله از روزگار

همان سوالهای تکراری

و روزهایی که یکی پس از دیگری می گذرند

بی هیچ احساس تفاوتی در خود

 

برایت می نویسم

از اینکه هر روز صبح که بر می خیزم

یک روز بزرگ تر شده ام

ولی در پی احساسی کودکانه

احساسهایی که هر روز می میرند

و فردا از نو متولد می شوند

برایت از دغدغه های فردایم چه بنویسم

که خود نیز نمی دانم چگونه پیش می آیند

 

به اندکی سکوت نیاز دارم

تنهایی ...

که شاید از خودم که در وجودم است

فرار کنم

می خواهم به دنبال رَد پاهایی بروم

که انتهایش رو به آسمان ست ...